خاطرات مدرسه دهه شصت؛ مروری بر تلخ و شیرینهای نوستالژیک

بعضی بوها و صداها، بیرحمانه آدم را پرتاب میکنند به عمق سالهایی که گمان میکردیم لابه لای هیاهوی بزرگسالی گم شدهاند. بوی نم خاک بارانخورده حیاط، عطر تند مغز مدادهای سوسماری تازه تراشیده شده، و صدای کشیده شدن پای افزارها روی آسفالت سرد صبحگاهی، فرار بزرگ ما به روزگاری است که دنیا به سادگی یک خطکشی روی نیمکت چوبی بود. برای ما، متولدین سالهای جنگ و موشکباران، مدرسه تنها یک نهاد آموزشی نبود؛ پناهگاهی امن، کانون اجتماعی شدن و ویترینی از تمام دلخوشیهای کوچک و بزرگی بود که در اوج سادگی، عمیقترین پیوندهای عاطفی زندگیمان را رقم زد.
ورود به حیاط مدرسه در آن سالها، آداب و رسوم خاص خودش را داشت؛ دنیایی که در آن از تکنولوژیهای امروزی خبری نبود، اما قلبها به وسعت حیاطهای بزرگ و پر از درخت توت مدارس میتپید. اگر شما هم طعم گس گچهای رنگی روی زبان، سوز سرمای دستها در زمستان و اشتیاق بیحد زنگ تفریح را چشیدهاید، این مستند مکتوب سفری است به اعماق حافظه جمعی نسلی که با تمام سختیها، هنوز هم با لبخند و دلتنگی از آن دوران یاد میکند. بیایید با هم ورق بزنیم آلبوم خاطراتی را که با جوهر آبی خودکارهای استدلر نویسی شده است.
در دنیای امروز که سیستمهای آموزشی به سمت هوشمندسازی و حذف کاغذ پیش میروند، شاید مرور آنچه بر نسل ما گذشت، شبیه به داستانهای اساطیری به نظر برسد. اما حقیقت این است که هویت، صبوری و بخش زیادی از تابآوری اجتماعی امروز ما، در همان کلاسهای شلوغ و در میان هیاهوی حیاطهای پرجمعیت شکل گرفت؛ جایی که یاد گرفتیم چگونه شریک باشیم، چگونه در شرایط سخت دوام بیاوریم و چگونه با کمترین امکانات، بزرگترین شادیها را خلق کنیم.
آغاز یک روز مدرسه؛ از صفهای صامت صبحگاهی تا سرمای زمستان
صبحهای دهه شصت با تاریکی و سرمایی شروع میشد که انگار تا مغز استخوان نفوذ میکرد؛ بیدار شدن در ساعت شش صبح، زمانی که هنوز ستارهها در آسمان لجبازی میکردند و چراغ هیچ خانهای روشن نبود، اولین چالش روزانه هر دانشآموزی بود. مسیر خانه تا مدرسه معمولاً پیاده طی میشد؛ حلقهای از دوستان هممحلهای که کیفهای سنگین بر دوش، دستها را در جیب کاپشنهای پشمی فرو میبردند و با بخار دهانشان در هوای سرد مسابقه راه میانداختند. این پیادهرویهای طولانی، مقدمهای بود بر ورود به دنیای نظامیوار و منضبط حیاط مدرسه که با قوانین سختگیرانهاش انتظار ما را میکشید.
چشمها هنوز نیمهباز بود که سوت ناظم، سکوت حیاط را میشکست و صدها دانشآموز با روپوشهای سرمهای، خاکستری یا قهوهای باید در خطوطی کاملاً موازی و منظم پشت سر هم قرار میگرفتند. فرقی نمیکرد باران ببارد یا برف، قانون صف صبحگاهی غیرقابل تغییر بود؛ آیینی اجباری که با بررسی بهداشت فردی، وضعیت ناخنها، همراه داشتن دستمال پارچهای و یقه سفید دوخته شده به روپوش همراه میشد و هرگونه تخطی از آن، جریمه ایستادن در انتهای صف یا اخطار ناظم را به همراه داشت.
این بخش از روز، با تمام ابهت و گاه ترسهایش، بخش جداییناپذیر از ساختار تربیتی نسلی شد که نظم و تابآوری را نه از کتابها، بلکه از ایستادن در صفهای طولانی صبحگاهی آموخت. زمستانها این تجربه به اوج خود میرسید؛ وقتی که حتی تکان دادن انگشتان پا در کفشهای ملی یا کتانیهای چینی کار سختی بود، اما همه با چشمانی خیره به جایگاه، به صحبتهای مدیر گوش میدادند تا سرانجام اجازه ورود به راهروهای گرمتر مدرسه صادر شود.
طنین صدای «از جلو نظام!» و ناظمهایی با نگاه نافذ
فریاد بلند «از جلو نظام!» توسط مبصر یا ناظم، فرمان برقراری نظم مطلق بود؛ دست راست به حالت کشیده روی شانه نفر جلویی قرار میگرفت تا فاصله قانونی و شرعی میان دانشآموزان حفظ شود. پس از آن، فریاد «خبردار!» میآمد که دستها را به چسبیده به پاها و سینه را ستبر میکرد؛ در این لحظه حتی صدای نفس کشیدن کسی هم شنیده نمیشد و نگاه تیزبین ناظم، مانند رادار از روی تکتک چهرهها عبور میکرد. ناظمهای آن دوران، کاراکترهایی فراموشنشدنی، با ابهتی کاریزماتیک و گاه وحشتآفرین بودند که با خطکشی چوبی یا دستهای کلید که در دست میچرخاندند، نظم حیاط را تضمین میکردند.
پس از برقراری نظم، نوبت به برنامههای صبحگاهی میرسید که شامل تلاوت آیاتی از قرآن کریم، خواندن دعای روز و سپس همخوانی سرودهای حماسی یا شعارهای انقلابی بود. همه با تمام توان و حنجرههای کوچکشان فریاد میزدند تا هم گرم شوند و هم وفاداری خود را به قوانین مدرسه ثابت کنند؛ برنامهای که گاه با ورزش صبحگاهی و حرکات کششی در سرمای گزنده همراه میشد تا خواب را به طور کامل از چشمان خسته بچهها پاک کند.
مبصرها در این میان، نقش بازوان اجرایی ناظم را بازی میکردند؛ دانشآموزان ارشدی که بازوبند مخصوص بسته بودند و با دفتری در دست، اسامی “بچههای بد” (کسانی که حرف میزدند یا تکان میخوردند) را یادداشت میکردند. این سیستم نظارتی چندلایه، فضایی را ایجاد میکرد که ورود به کلاس درس، پس از اتمام صف، شبیه به رسیدن به یک پناهگاه و آزادی مشروط بعد از یک دوره قرنطینه نظامی بود.
بخاریهای نفتی چکهای و دستهای یخزده پشت نیمکت
کلاسهای درس در زمستان، حال و هوای عجیبی داشتند؛ وسیله گرمایشی بیشتر مدارس، بخاریهای بزرگ نفتی مدل چکهای یا ارج بود که در گوشهای از کلاس قرار داشت و لولههای گالوانیزه زنگزدهاش از پنجره به بیرون میرفت. صدای دائم چکه کردن نفت و بوی تند و خاص آن، موسیقی متن و رایحه غالب تمام روزهای برفی و بارانی بود؛ بخاریهایی که هیچوقت توان گرم کردن عادلانه تمام فضای کلاس را نداشتند و همیشه یک تفاوت طبقاتی دمایی آشکار میان ردیف اول و ردیف آخر وجود داشت.
بچههای ردیف اول از شدت گرما سرخ میشدند و گاهی کاپشنهایشان بوی سوختگی به خود میگرفت، در حالی که دانشآموزان ته کلاس، کاپشن به تن و با دستکشهای بافتنی، مشق مینوشتند و از شدت سرما میلرزیدند. یکی از آرزوهای بزرگ هر دانشآموزی در روزهای زمستان، این بود که اجازه داشته باشد چند دقیقهای کنار بخاری بایستد تا دستهای یخزدهاش که دیگر توانایی نگه داشتن مداد را نداشتند، کمی جان بگیرند.
مراقبت از این بخاریها و اطمینان از خاموش نشدن آنها یا بدتر از آن، سر نرفتن نفتشان، وظیفه خدمه دلسوز مدرسه یا خود بچههای بزرگتر بود؛ داستانهای دلهرهآور از آتش گرفتن بخاری نفتی مدارس دیگر، همیشه تعلیقی جذاب و ترسناک به روزهای برفی میبخشید. با این حال، همان گرمای موضعی و لرزیدنهای دستهجمعی، صمیمیت بینظیری ایجاد میکرد؛ جایی که بچهها پنجرههای بخارگرفته را با انگشت پاک میکردند تا بارش برف را تماشا کنند و در دل آرزوی تعطیل شدن فردا را داشته باشند.
یادش بخیر؛ وقتی زنگ آخر میخورد، سرمای کلاس جایش را به گرمای دویدن به سمت خانه میداد، در حالی که خاطره آن بوی نفت و دستهای سرخشده، برای همیشه در گوشهای از ذهن ما جا خوش کرد.
دنیای رنگارنگ اما ساده لوازمالتحریر دهه شصت
جعبه ابزار یک دانشآموز در سالهای دهه شصت، شباهتی به فروشگاههای مجلل و فانتزی امروزی نداشت؛ همهچیز در اوج سادگی، کاربردی و تا حدودی یکشکل بود. سهمیه لوازمالتحریر معمولاً در ابتدای سال تحصیلی و به صورت دفترهای تعاونی دولتی توزیع میشد که تصاویری ساده از گل، پرنده یا شعارهای بهداشتی روی جلد آنها نقش بسته بود. این داراییهای محدود، ارزشی فراتر از مادیات داشتند و نگهداری از آنها، نوعی مسئولیتپذیری زودهنگام را به بچهها میآموخت؛ گویی هر مداد و پاککن، رفیق راهی بود که باید تا آخرین ذره وجودش از آن استفاده میشد.
داشتن لوازمی خارج از این چارچوب رسمی، نوعی تمایز یا به اصطلاح امروزی لاکچری بودن به حساب میآمد که نگاه حسرتبار همکلاسیها را به همراه داشت. بوی خاص کاغذهای کاهی و نوی این دفترها، در کنار عطر مغز مدادهای مشکی و قرمز سوسماری، حسی از شروع دوباره و امید را در دلها زنده میکرد که با هیچ دستاورد دیگری قابل قیاس نبود. این دنیای کوچک اما پر از معنا، بخش مهمی از هویت بصری و نوستالژیک متولدین آن دوران را تشکیل میدهد که در ادامه جزئیات جالب آن را با هم مرور میکنیم.
| نام وسیله نوستالژیک | ویژگی بارز و فراموشنشدنی | حس و حال نوستالژیک آن |
|---|---|---|
| دفتر تعاونی کاهی | کاغذهای کدر و زبر با بوی خاص | ترس از پاره شدن کاغذ هنگام پاک کردن مشق |
| پاککن دو رنگ | بخش آبی برای جوهر و بخش قرمز برای مداد | سوراخ شدن ورق دفتر به امید پاک شدن خودکار |
| مداد قرمز سوسماری | مغز نرم و رنگ پررنگ برای نوشتن تکالیف | وسیلهای برای کشیدن خطکشیهای حاشیه دفتر |
| جامدادی آهنربایی | دارای دکمهها و بخشهای مخفی طبقاتی | نماد اعیاننشینی و مایه فخرفروشی در کلاس |
ارتباط ما با این اشیاء، فراتر از یک رابطه ابزاری ساده بود؛ ما یاد گرفته بودیم که وقتی مدادمان کوتاه میشود، آن را در پوکه خودکارهای بیک تمامشده فرو کنیم تا چند روز بیشتر عمر کند. یا اینکه تراشیدن مداد با تراشهای رومیزی یا دستی کوچک، یک مراسم آیینی بود که با دقت فراوان انجام میشد تا مغز مداد نشکند؛ همهچیز در این دنیا طعم قناعت و ارزشگذاری برای داشتههای کوچک را میداد.
دفترهای تعاونی با جلد کاهی و مشقهایی که تمام نمیشدند
دفترهای تعاونی ۴۰، ۶۰، ۸۰ و ۱۰۰ برگ، شناسنامه تحصیلی هر کودک دهه شصتی بودند؛ این دفترها با جلدهای مقوایی نازک به رنگهای صورتی مایل به قهوهای، سبز تیره یا آبی کمرنگ عرضه میشدند و کیفیت کاغذ آنها به قدری پایین بود که اگر با مداد کمی محکم مینوشتی، رد آن تا سه صفحه بعد جا میانداخت. یکی از کارهای اجباری و البته لذتبخش در آغاز سال تحصیلی، جلد کردن این دفترها با کاغذ کادو یا مشمعهای شفاف بود تا از پاره شدن زودهنگام آنها جلوگیری شود؛ هنری که معمولاً مادران خانواده با سلیقه فراوان و با استفاده از اتو یا چسبهای نواری پهن انجام میدادند.
بزرگترین چالش با این دفترها، حجم عظیم مشق شب بود که معلمان بیرحمانه تکلیف میکردند؛ جملات معروفی مثل «سه بار از روی درس بنویسید» یا «از عدد یک تا هزار بنویسید»، کابوس شبانه بچهها بود. نوشتن روی کاغذهای زبر کاهی با مداد مشکی، بعد از چند صفحه باعث کرخت شدن انگشت اشاره و سیاه شدن پهلوی دست میشد؛ شبی نبود که با چشمهای خوابآلود و گریه، پای این دفترها ننشینیم و آرزو نکنیم که کاش فردا مدرسه به دلیلی تعطیل شود تا از شر بررسی تکالیف خلاص شویم.
نکته جالب اینجاست که علیرغم کیفیت پایین این کاغذها، خط معلمان و حتی خط خود بچهها روی آنها جلوه خاصی داشت؛ نوشتن سرمشقهای خطاطی با عناوینی چون «ادب مرد به زعم اوست» با قلم نی و مرکب روی همین دفترها، تمرینی برای صبوری و تمرکز بود. وقتی دفتری به پایان میرسید، نگاه کردن به حجم پر شده آن از بالا، حس افتخار عظیمی را به همراه داشت که نشاندهنده عبور از یک ماراتن سخت نوشتاری بود.
راز پاککنهای دورنگ؛ شایعه عجیب تراشیدن جوهر خودکار
یکی از بزرگترین رازهای سر به مهر دوران کودکی ما، کارکرد بخش آبیرنگ پاککنهای دورنگ (معمولاً برند فکتور یا پلیکان) بود؛ شایعهای میان بچهها رواج داشت که بخش قرمز برای پاک کردن مداد است و بخش آبی که زبرتر و حاوی ذرات ریز شن بود، میتواند جوهر خودکار را از روی کاغذ محو کند. این باور اشتباه، قربانیان زیادی گرفت؛ چرا که تقریباً هر دانشآموزی حداقل یک بار تلاش کرده بود با سابیدن شدید بخش آبی روی کاغذ کاهی، اشتباه خودکاریاش را پاک کند و نتیجه آن، چیزی جز سوراخ شدن قلب دفتر و جاری شدن اشک حسرت نبود.
پاککنها در آن زمان تنوع زیادی نداشتند؛ به جز مدلهای دورنگ، پاککنهای معطری به شکل توتفرنگی یا اشکال هندسی دیگر هم بودند که بوی آنها به قدری شیرین و جذاب بود که بعضی از بچهها طاقت نمیآوردند و گوشهای از آن را گاز میزدند! گم شدن پاککن، یک فاجعه خانوادگی محسوب میشد و برای جلوگیری از این اتفاق، بسیاری از والدین با سوزن و نخ، پاککن را سوراخ میکردند و آن را به یقه روپوش یا بند کیف فرزندشان آویزان میکردند؛ تصویری خندهدار اما کاملاً واقعی از میزان ارزشگذاری برای این شیء کوچک.
وقتی پاککنها به مرور زمان کوچک و کثیف میشدند، با مالیدن آنها به فرش یا شلوار سعی میکردیم لایه سیاه رویی را پاک کنیم تا دوباره سفید و قابل استفاده شوند؛ این خلاقیتهای کوچک خانگی، بخشی از خردهفرهنگ دانشآموزی آن دوران بود که لذت استفاده از وسایل را دوچندان میکرد.
جامدادیهای آهنربایی؛ لاکچریترین دارایی یک دانشآموز دهه شصتی
در اواخر دهه شصت، پدیدهای وارد بازار شد که مرزهای تکنولوژی و تجمل را در میان دانشآموزان جابهجا کرد: جامدادیهای پلاستیکی بزرگ با دربهای آهنربایی دوبل. این جامدادیها که معمولاً طرحهایی از کارتونهای محبوب آن زمان مثل فوتبالیستها یا چوبین روی آنها بود، فقط یک ظرف برای نگهداری مداد نبودند، بلکه یک گجت تمامعیار به حساب میآمدند؛ فشردن یک دکمه کوچک باعث بیرون پریدن تراش مخفی میشد، دکمهای دیگر بخش دماسنج یا قطبنما را باز میکرد و درب پشت آن محلی برای قرار دادن جدول ضرب بود.
داشتن یکی از این جامدادیها در کلاس، صاحب آن را به مرکز توجه تبدیل میکرد؛ صدای مکرر باز و بسته شدن درب آهنربایی آن (کلیک-کلیک) در سکوت کلاس، هم سوهان روح معلمان بود و هم مایه رشک دیگر بچهها که مدادهایشان را در جعبههای مقوایی پاره یا کیسههای پارچهای دستدوز مادرشان نگه میداشتند. این وسیله به وضوح مرزبندیهای غیررسمی در میان همکلاسیها ایجاد میکرد و نوعی حس کمالگرایی کودکانه را ارضا مینمود.
با این حال، اکثر بچهها با همان جامدادیهای ساده زیپی یا فلزی سر میکردند که درون آنها پر بود از برادههای مداد تراشیدهشده و پوستههای پاککن؛ اما رویای داشتن آن جعبه جادویی آهنربایی، انگیزهای بود که خیلیها را مجبور میکرد برای گرفتن معدل بیست و به عنوان جایزه آخر سال، تمام تلاش خود را به کار ببندند.
کلاسهای شلوغ و چالش نیمکتهای چوبی سه نفره
ورود به کلاسهای درس دهه شصت، تجربهای از مواجهه با تراکم بالای جمعیت و کمبود فضا بود؛ به دلیل نرخ بالای تولد در آن سالها، مدارس به شدت شلوغ بودند و گاهی در یک کلاس کوچک، بیش از چهل یا پنجاه دانشآموز جا داده میشدند. ساختار فیزیکی کلاسها تحت سیطره نیمکتهای چوبی سبز یا قهوهای رنگی بود که برای نشستن دو نفر طراحی شده بودند، اما به ناچار و به دلیل کثرت جمعیت، همیشه سه نفر و در موارد بحرانی چهار نفر روی آنها مینشستند. این همنشینی اجباری و چسبیده به هم، بستری برای ایجاد عمیقترین رفاقتها و البته بزرگترین اختلافات روزمره کودکانه بود.
فضای حرکتی در کلاس به قدری محدود بود که اگر دانشآموزی در صندلی وسط نیمکت میخواست به پای تخته برود، دو نفر دیگر باید کاملاً بلند میشدند و به سمت راهرو خم میشدند تا او عبور کند. زیر نیمکتها فضای کوچکی برای قرار دادن کیفها وجود داشت که معمولاً پاره یا پر از آشغال تراش بود و کیفهای سامسونت یا برزنتی بزرگ به سختی در آن چپانده میشدند؛ با این حال، در میان همین شلوغی و تنگی جا، حسی از همدلی و زیست اشتراکی جریان داشت که نسل ما را به معنای واقعی کلمه، اجتماعی و سازگار بار آورد.
تنفس در فضای این کلاسها در روزهای بارانی، با مخلوطی از بوی لباسهای خیس، بوی نفت بخاری و عرق بچهها همراه بود که شاید امروزه غیرقابل تحمل به نظر برسد، اما برای ما اتمسفر طبیعی یادگیری بود. کلاس درس یک جامعه کوچک مینیاتوری بود که در آن یاد میگرفتیم چطور فضای حیاتی خود را حفظ کنیم و در عین حال به حقوق دیگران احترام بگذاریم.
تقسیم عادلانه فضا و خطکشی وسط نیمکت با اتود یا تراش
بزرگترین و حیاتیترین چالش نشستن روی نیمکتهای سه نفره، مربوط به نفر وسط بود؛ این فرد که به نوعی در منگنه قرار داشت، نه تکیهگاهی به دیوار یا راهرو داشت و نه فضای کافی برای حرکت دادن دست راستش هنگام نوشتن. این وضعیت مایه بروز اختلافات دائمی بر سر مرزهای قلمرو روی میز چوبی میشد؛ راهکار سنتی و استراتژیک بچهها برای حل این مشکل، خطکشی روی میز با نوک تیز خطکش، پرگار یا چاقوی کوچک تراش بود تا سهم هر کس از سطح میز به طور دقیق و میلیمتری مشخص شود.
تجاوز از این خطوط تعیینشده، مثلاً جلو آمدن آرنج نفر کناری هنگام دیکته نوشتن، به منزله اعلان جنگ بود و معمولاً با ضربه سنگین آرنج یا شکایت به معلم پاسخ داده میشد: «آقا اجازه! فلانی دستش رو میآره تو خط من!»؛ این جملهای بود که بارها و بارها در طول روز شنیده میشد و معلمها نیز با بیحوصلگی و دادن چند تذکر از آن میگذشتند. با وجود این جنگهای مرزی مداوم، همین خطوط فرضی یادآور این بودند که در اوج محدودیت، باید عدالت و قانون را رعایت کرد.
در روزهای امتحان، این خطکشیها اهمیت دوچندانی پیدا میکردند؛ مبصرها یا معلمان کیفها را بین بچهها قرار میدادند تا به عنوان دیوار حائل عمل کنند و مانع از تقلب شوند، که این کار فضا را از همیشه تنگتر و نفسگیرتر میکرد، اما خلاقیت بچهها برای نگاه دزدکی از لای درز کیفها همیشه راهی برای فرار از این حصارها پیدا میکرد.
رقابت برای نشستن در ردیف آخر کلاس
در جغرافیای کلاسهای دهه شصت، ردیفها معنای استراتژیک خاصی داشتند؛ ردیف اول جایگاه شاگرد اولها، بچههای لوس یا کسانی بود که چشمانشان ضعیف بود و زیر ذرهبین مستقیم معلم قرار داشتند. در نقطه مقابل، ردیف آخر کلاس (ته کلاس) قلمرویی افسانهای، جذاب و مورد مناقشه بود؛ جایی که از دید مستقیم معلم تا حدودی پنهان بود و آزادی عمل بیشتری برای کارهای غیردرسی مثل بازی با دوز، نوشتن یادداشتهای پنهانی، یا حتی خوردن یواشکی نان و پنیر زنگ تفریح فراهم میکرد.
بچههای ردیف آخر معمولاً ائتلافی قوی داشتند و نوعی استقلال داخلی را تجربه میکردند؛ آنها قهرمانان زنگ تفریح و طراحان اصلی شوخیهای کلاسی بودند. رقابت برای تصاحب نیمکتهای ردیف آخر در روز اول مهر به اوج خود میرسید؛ بچهها ساعتها زودتر به مدرسه میآمدند تا با گذاشتن کیف یا کتاب روی نیمکتهای ته کلاس، مالکیت خود را بر این نقاط کلیدی تثبیت کنند.
البته نشستن در ردیف آخر خطرات خاص خود را هم داشت؛ چرا که در صورت بروز هرگونه سر و صدا در کلاس، اولین انگشت اتهام ناظم یا معلم به سمت “تهکلاسیها” نشانه میرفت و آنها باید جور تمام شلوغکاریهای کلاس را میکشیدند، اما این بهای اندکی بود که برای آزادی و دور بودن از نگاه تیزبین تخته سیاه پرداخت میکردند.
زنگ تفریح؛ طعم لذیذ تغذیههای نوستالژیک و بازیهای حیاط مدرسه
صدای ممتد و بلند زنگ تفریح که توسط خدمتگزار مدرسه با فشردن یک کلید قدیمی یا کوبیدن چکش روی یک رینگ ماشین به صدا درمیآمد، رهاییبخشترین آوای جهان بود. در یک چشمبههمزدن، درهای کلاسها باز میشد و سیل خروشان دانشآموزان با فریادهای شادی به سمت حیاط سرازیر میشدند؛ حیاطی که برای چند دقیقه کوتاه، تبدیل به صحنه نمایش بزرگترین شادمانیهای کوچک زمین میشد. این تایم پانزدهدقیقهای، فرصتی برای تخلیه انرژیهای انباشتهشده، تجدید قوا با تغذیههای ساده و بستن عهدهای رفاقت جدید در میان هیاهوی جمعیت بود.
اتمسفر حیاط در زنگ تفریح، ترکیبی از هیجان، سرعت و رهاشدگی بود؛ در گوشهای بچهها به دنبال هم میدویدند، در گوشهای دیگر عدهای دور یکدیگر حلقه زده و درباره کارتون شب گذشته صحبت میکردند و بعضیها هم در نزدیکی آبخوریها مشغول شستن دست و صورت خود بودند. زمان در زنگ تفریح با سرعتی باورنکردنی میگذشت و همواره این گلایه در دلها وجود داشت که چرا زنگهای کلاس اینقدر طولانی و زنگهای تفریح اینقدر کوتاهاند؛ اما در همین زمان کم، خاطراتی ساخته میشد که دههها بعد هم با یادآوریشان لبخند روی لبها مینشیند.
یکی از زیباترین جلوههای زنگ تفریح، اشتراکگذاری داشتهها بود؛ در آن فضای شلوغ، کمتر کسی پیدا میشد که تغذیهاش را به تنهایی بخورد و اصطلاح «یک لقمه هم به من بده» یا تعارف کردن نیمی از یک بیسکویت، طبیعیترین کار ممکن میان دوستان بود. این بخش از روز، نماد کاملی از سبک زندگی جمعی و صمیمی نسلی است که در اوج کمبودها، بخشندگی و لذت بردن از لحظه حال را در میان همان دیوارهای سیمانی مدرسه آموخت.
نان و پنیرهای خانگی در برابر کیک و کلوخههای سنتی
تغذیههای آن دوران به دو دسته بزرگ تقسیم میشدند: دسترنج مادران در خانه و خوراکیهای شرکتی خریداری شده از بوفه کوچک مدرسه. محبوبترین و رایجترین تغذیه، لقمههای نان و پنیر و گردو، یا نان و پنیر و خیار بود که با سلیقه تمام لای یک سفره پارچهای یا کاغذ باطله پیچیده میشد و تا زمان زنگ تفریح، عطر نان و پنیر تمام فضای کیف را پر میکرد. خوردن این لقمههای چسبیده به هم و کمی واورفته، بعد از دو ساعت درس ریاضی، چنان طعم لذیذی داشت که با هیچ فستفود مدرنی در جهان امروز قابل تعویض نیست.
در مقابل، بوفه مدرسه دنیای کوچکی از وسوسههای خوشمزه بود؛ جایی که با دادن یک سکه پنج یا ده ریالی، میتوانستی صاحب یک کیک اسفنجی دوقلو، بیسکویت مادر، کلوچه نوشین یا نوشمکهای رنگارنگ (یخمک) شوی. خوردن نوشمک در زمستانهای سرد، با اینکه لرزه به اندام بچهها میانداخت، اما نوعی چالش و لذت پنهان داشت؛ بچهها نوشمک را از وسط نصف میکردند و با اصرار از رفیق فابریک خود میخواستند که بخش بزرگتر را بردارد تا دوستیشان پایدارتر بماند.
گاهی وقتها هم خوراکیهای سادهتری مانند گندمشادونه، برنجک، یا لواشکهای محلی که در جیبها انبار شده بودند، نقش شاهکلید زنگ تفریح را بازی میکردند. این تغذیههای ساده، انرژی لازم برای دویدنهای بیامان در حیاط را تامین میکردند و به نوعی خاطرهانگیزترین بخش از فرهنگ چشایی و غذایی متولدین دهه شصت در دوران کودکیشان به شمار میروند.
یادش بخیر وقتی که زنگ تفریح تمام میشد، تکههای نان باقیمانده در جیبها یا دور دهانهای خطافتاده با شکلات، نشانهای از یک ضیافت ساده اما شاهانه در حیاط مدرسه بود؛ ضیافتی که در آن صفا و صمیمیت، چاشنی اصلی هر لقمه بود.
بازیهای پرتحرک؛ از گرگمبههوا و هفتسنگ تا فوتبال با توپ پلاستیکی دوناله
حیاط مدارس دهه شصت، فاقد هرگونه امکانات ورزشی مدرن یا کفپوشهای ایمن بود؛ کل دارایی بچهها یک زمین آسفالت زبر و گاهی پر از چاله بود، اما همین فضا با خلاقیت بیحد دانشآموزان به یک استادیوم المپیک تمامعیار تبدیل میشد. بازیها بر اساس کارتهای تیمی، سرعت عمل و قدرت بدنی شکل میگرفتند و در کمتر از چند دقیقه، تمام حیاط به بخشهای مختلف برای بازیهای گوناگون تقسیم میشد. در ادامه، پرطرفدارترین بازیهای آن روزگار را مرور میکنیم:
- فوتبال با توپ پلاستیکی دو پوسته (دو ناله): جذابترین بازی پسرها که در آن یک توپ پلاستیکی راه راه بنفش یا سرخ را با تیغ میبریدند و توپ دیگری را داخل آن چپان سنگینتر و محکمتر شود؛ تیرهای دروازه هم معمولاً دو عدد کیف سامسونت یا پارهآجر بودند.
- هفتسنگ و وسطی (داژبال): بازیهای مشترک و پرهیجانی که در آنها تمرکز، سرعت و کار تیمی حرف اول را میزد و تمام شدن بازی معمولاً با خوردن زنگ کلاس نیمهکاره میماند.
- لیلی و خاله بازی: قلمرو اختصاصی دخترها در گوشههای دنج حیاط که با کشیدن چند مربع با گچ روی آسفالت آغاز میشد و تمرینی برای تعادل و تمرکز بود.
- گرگمبههوا و قایمباشک: بازیهای عمومی که کل فضای حیاط، پشت درختها و راهروهای منتهی به دستشوییها را در بر میگرفت و هیجان فرار از “گرگ” کلاس، ضربان قلبها را به اوج میرساند.
شدت و حرارت این بازیها به قدری بالا بود که تقریباً هیچ زنگ تفریحی بدون زانوهای زخمی، شلوارهای پاره شده در اثر زمین خوردن روی آسفالت زبر، و دستوصورتهای عرقکرده به پایان نمیرسید. با این حال، هیچ دانشآموزی گله نمیکرد؛ زخمی شدن بخشی از افتخارات بازی بود و بچهها با افتخار پوستههای زخمهای قدیمیشان را به یکدیگر نشان میدادند تا شجاعت خود را در زمین بازی ثابت کنند.
وقتی سوت پایان زنگ تفریح زده میشد، صدها بچه نفسزنان، با صورتهای سرخشده از دویدن و ریههایی پر از هوای تازه، در صف میایستادند تا دوباره به دنیای ساکت و جدی کلاس برگردند؛ در حالی که تمام فکر و ذکرشان، نقشه کشیدن برای ادامه بازی در زنگ تفریح بعدی یا در مسیر بازگشت به خانه بود.
معلمان و ناظمهای دوران؛ ترکیبی از ابهت، اقتدار و دلسوزی
آموزگاران و کادر دفتری مدارس در سالهای دهه شصت، کاراکترهایی منحصربهفرد در تاریخ نظام آموزشی ایران بودند؛ افرادی که ابهت کاریزماتیک و رفتار جدیشان، فضایی مملو از احترام و گاه ترس متقابل را در کلاس درس ایجاد میکرد. در آن دوران، نگاه ناظم یا معلم برای برقراری سکوت در یک کلاس چهلنفره کافی بود و نیازی به بالا بردن صدا یا تذکرهای مکرر نبود. این اقتدار بیچونوچرا، ریشه در باورهای فرهنگی آن جامعه داشت که در آن، معلم پس از والدین، بالاترین جایگاه تربیتی و هدایتی را در زندگی یک کودک ایفا میکرد.
با وجود این ظاهر سختگیر و منعطفناپذیر، لایهای عمیق از دلسوزی خالصانه و فداکاری در رفتار این عزیزان جریان داشت که پس از گذشت سالها، ارزش واقعی آن برای ما روشن میشود. معلمانی که با حقوقهای ناچیز دوران جنگ، مسافتهای طولانی را پیاده یا با اتوبوسهای شلوغ شرکت واحد طی میکردند تا خود را به کلاسهای سرد و پرجمعیت برسانند، هدفشان چیزی فراتر از یک وظیفه اداری ساده بود. آنها با تمام وجود میخواستند نسلی صبور، باسواد و پایبند به اخلاق تربیت کنند و برای این هدف، از هیچ تلاش و ایثاری فروگذار نمیکردند.
رابطه دانشآموزان با معلمان در عین دوری و رعایت حریم، نوعی دلبستگی عاطفی پنهان نیز داشت؛ دیدن معلم در محیطی خارج از مدرسه، مثلاً در صف نانوایی یا در خیابان، اتفاقی عجیب و شگفتانگیز بود که بچهها را میخکوب میکرد. ما در آن دوران گمان میکردیم معلمان موجوداتی ماورایی هستند که هیچوقت غذا نمیخورند، نمیخوابند و زندگی عادی ندارند؛ این نگاه معصومانه، نشاندهنده ابهت و تقدسی بود که این شغل شریف در ذهن کودکان آن روزگار داشت.
اضطراب ایستادن پای تخته و درس پرسیدنهای یهویی
یکی از بزرگترین و نفسگیرترین تجربیات هر دانشآموز دهه شصتی، زمانی بود که معلم با دفتری باز در دست، راه میرفت و انگشتش را روی اسامی میچرخاند تا کسی را برای درس پرسیدن پای تخته صدا کند. سکوت سنگینی بر کلاس حاکم میشد و همگی سرها را به پایین میانداختند یا خود را پشت نفر جلویی پنهان میکردند تا نامشان خوانده نشود؛ اضطرابی که با شنیدن نام خود به اوج میرسید و قدم برداشتن به سمت تخته سیاه، شبیه به رفتن به سمت سکوی اعدام به نظر میرسید.
ایستادن پای تخته سیاه، گچهای رنگی در دست و نگاه منتظر چهل جفت چشم، تمرکز را از هر دلی میربود؛ اگر درس را خوب حفظ نکرده بودی، لرزش دستها هنگام نوشتن فرمول ریاضی یا کلمات دیکته، لو دهنده همهچیز بود. گچهای سفید و رنگی که زیر ناخنها میرفتند و لباسی که با پودر گچ، سفید میشد، همگی بخشی از این آیین سنتی ارزیابی تحصیلی بودند که با تمام استرسهایش، یادگیری را در عمق جان دانشآموزان حک میکرد.
تنبیههای آن دوران نیز بخشی از واقعیت تلخ و شیرین مدارس بود؛ از جریمههای صدباره نوشتن از روی درس گرفته تا ایستادن در گوشه کلاس بر روی یک پا و رو به دیوار. اما تمام این سختگیریها در نهایت با هدف اصلاح و پیشرفت دانشآموز انجام میشد و جالب اینجاست که کمتر کسی کینه آن روزها را به دل گرفت، چرا که همگی میدانستند پشت آن چهرههای عبوس، قلبی نگران برای آینده آنها میتپد.
کارتهای صدآفرین و هزارآفرین؛ بزرگترین پاداش دنیا
در دنیایی که از جوایز گرانقیمت امروزی خبری نبود، تکههای کوچک مقوا با طرحهای ساده سنتی و نوشتههای «صدآفرین»، «هزارآفرین» یا «مرحبا دانشآموز خوبم»، باارزشترین دارایی یک کودک محسوب میشدند. دریافت یکی از این کارتها از دست معلم، پاداش یک هفته تلاش بیوقفه، نوشتن مشقهای تمیز و گرفتن نمره بیست در امتحانات کلاسی بود. لذت گرفتن این کارتها به حدی بود که بچهها آنها را مانند گنجینهای گرانبها در لای دفترهای خود یا در کیفهایشان مخفی و نگهداری میکردند.
آوردن کارت صدآفرین به خانه، یک پیروزی بزرگ خانوادگی به شمار میرفت؛ مادر خانواده کارت را با افتخار به دیوار پذیرایی یا روی آینه میچسباند تا تمام مهمانان و فامیل از موفقیت فرزندش باخبر شوند. این تشویقهای ساده اما بسیار موثر، انگیزهای قوی ایجاد میکرد تا بچهها برای تصاحب کارت بعدی، با اشتیاق بیشتری درس بخوانند و مشق بنویسند؛ سیستمی انگیزشی که بر پایه افتخار معنوی و تایید شدن توسط معلم شکل گرفته بود.
وقتی تعداد این کارتها به عدد مشخصی (مثلاً ده تا) میرسید، معلم جایزهای بزرگتر مانند یک مداد نوکی، یک جعبه مداد رنگی ششتایی یا یک کتاب داستان به دانشآموز هدیه میداد؛ جایزهای که در اوج سادگی، ارزشی به وسعت تمام دنیا برای ما داشت و تا سالها خاطرهاش در ذهنمان زنده میماند.
تعطیلات و کابوسی به نام تکالیف عید
آخرین روزهای اسفندماه در مدارس دهه شصت، شور و حال وصفناپذیری داشت؛ هوای بهاری که از پنجرههای باز به داخل میوزید، بوی حاجیفیروز و عید که در شهر میپیچید، همگی نویدبخش یک تعطیلات طولانی و رویایی بودند. روز آخر مدرسه، بچهها با لباسهای خانگی یا روپوشهای تمیز شده به کلاس میآمدند و با تبریک گفتن به معلم و همکلاسیها، برای شروع تعطیلات لحظهشماری میکردند. اما درست در لحظات پایانی و پیش از به صدا درآمدن زنگ آزادی، توزیع تکالیف عید، این شیرینی را کمی به کام بچهها تلخ میکرد.
تعطیلات نوروز برای ما، فضایی دوگانه از شادی مطلق و استرس دائمی تکالیف عقبافتاده بود؛ در تمام طول مهمانیها، دیدوبازدیدها و مسافرتهای کوتاه، شبح مشقهای عید بر سر ما سنگینی میکرد. والدین نیز مدام یادآوری میکردند که «تکالیفت را نوشتی یا نه؟»، و این سوال، مانند زنگ خطری بود که اجازه نمیداد بچهها با خیال راحت از بازیهای روزهای بهاری و عیدیهای کوچک خود لذت ببرند.
این چالش بزرگ، بخشی از خاطرات مشترک تمام متولدین آن نسل است؛ ماراتنی که در آن باید بین لذت بردن از تنقلات عید و دیدن برنامههای جذاب تلویزیون (که فقط در این ایام کارتونهای بیشتری پخش میکرد) و پر کردن صفحات سفید دفترها، تعادلی سخت و طاقتفرسا برقرار میکردیم.
پیک شادی؛ مشق شب بزرگی که روز آخر عید حل میشد!
در میان تمام تکالیف عید، پدیدهای به نام «پیک شادی» جایگاه ویژهای داشت؛ دفتری با کاغذهای کاهی یا نسبتاً مرغوب که پر از جدول، معما، داستانهای کوتاه و سوالات درسی مختلف بود و باید در طول تعطیلات چهاردهروزه نوروز حل میشد. فلسفه وجودی پیک شادی، سرگرم کردن دانشآموزان و دور نگه نداشتن آنها از فضای درس در ایام عید بود، اما در عمل، این دفترچه برای بسیاری از بچهها تبدیل به یک غول مرحله آخر شده بود.
استراتژی رایج و اپیدمی در میان اکثر دانشآموزان، به تعویق انداختن حل این پیک تا آخرین روزهای تعطیلات بود؛ تقریباً هیچکس از روز اول شروع به حل کردن آن نمیکرد. روزهای دوازدهم و سیزدهم فروردین (سیزدهبدر)، زمان بحرانی و اوج ماراتن حل پیک شادی بود؛ جایی که کل اعضای خانواده، از پدر و مادر گرفته تا خواهر و برادر بزرگتر، بسیج میشدند تا با همفکری هم، جدولها را پر کنند و نقاشیها را رنگ بزنند تا دانشآموز روز چهاردهم با دفتری خالی به مدرسه نرود.
نوشتن مشقها در آخرین ساعات شب سیزدهبدر، با چشمانی خیس از گریه و خوابآلود، بخشی از مناسک سالانه ما شده بود؛ اما وقتی فردا صبح با پیکی کامل و امضاشده وارد حیاط مدرسه میشدیم، حس سبکی و رهایی عجیبی داشتیم، گویی یکی از بزرگترین کارهای عمرمان را به سرانجام رساندهایم.
سخن پایانی: چرا با وجود تمام سختیها، دلتنگ آن روزها هستیم؟
وقتی از زاویه امروز به کلاسهای شلوغ، سرما و گرماهای طاقتفرسا، ناظمهای سختگیر و مشقهای بیپایان دهه شصت نگاه میکنیم، شاید از خود بپرسیم که چرا این همه دلتنگی برای آن دوران وجود دارد؟ پاسخ این پرسش در لایههای عمیقتری از امکانات مادی نهفته است؛ ما دلتنگ ابزارها یا سختیها نیستیم، بلکه دلتنگ صمیمیت عریان، رفاقتهای بیقیدوشرط و طعم خوشِ قناعت عاشقانهای هستیم که در تمام ارکان آن روزها جریان داشت. در دنیای ساده ما، شادیها بزرگتر بودند چون داشتههایمان کوچک و مشترک بود.
مدرسه در دهه شصت، کارخانه انسانسازی صبوری بود که به ما یاد داد چطور با کمبودها بسازیم، چطور سهم خود را با دیگران تقسیم کنیم و چطور در مواجهه با چالشهای بزرگ، پشت یکدیگر را خالی نکنیم. دوستیهایی که روی نیمکتهای سه نفره و با خطکشیهای میلیمتری شکل گرفتند، اغلب به رفاقتهای پایداری تبدیل شدند که تا امروز نیز ادامه دارند؛ چرا که آن روابط بر پایه صداقت کودکانه و بدون هیچگونه چشمداشت مادی بنا شده بودند.
مرور این خاطرات، تنها یک یادآوری نوستالژیک ساده نیست، بلکه بازگشت به ریشههای هویتی نسلی است که صلح را در صفا، و خوشبختی را در سادگی معنا میکرد. آن روپوشهای سرمهای و خاکستری، آن گچهای رنگی و حتی پیکهای شادی به تاریخ پیوستهاند، اما ارزشهای انسانی و درسهای زندگی که در آن کلاسهای شلوغ آموختیم، تا همیشه به عنوان گرانبهاترین دارایی در قلب و جان ما باقی خواهند ماند.
سوالات متداول درباره مدارس دهه شصت
چرا نیمکتهای مدارس دهه شصت سه نفره بود؟
به دلیل نرخ بالای متولدین اواخر دهه پنجاه و کل دهه شصت، سیستم آموزشی کشور با انفجار جمعیت دانشآموزی مواجه شد. از آنجا که تعداد مدارس و کلاسهای درس پاسخگوی این حجم از دانشآموزان نبود، مدارس به صورت دو شیفت یا سه شیفت اداره میشدند و برای جا دادن تمام بچهها در کلاسها، نیمکتهایی که اساساً برای دو نفر طراحی شده بودند، میزبان سه و گاهی چهار دانشآموز میشدند تا هیچ کودکی از تحصیل باز نماند.
نوستالژیکترین لوازمالتحریر متولدین دهه ۶۰ کدامند؟
از میان انبوه لوازمی که در آن دوران استفاده میشد، دفترهای تعاونی با کاغذ کاهی و بازیافتی، مدادهای مشکی و قرمز با طرح سوسمار، پاککنهای دورنگ فکتور (با شایعه پاک کردن جوهر خودکار)، جامدادیهای مگنتی دکمهدار و طبقاتی، و خودکارهای کلاسیک بیک، به عنوان نمادهای اصلی و مشترک لوازمالتحریر آن نسل شناخته میشوند و بیشترین حس نوستالژی را زنده میکنند.
پیک شادی از چه زمانی وارد سیستم آموزشی مدارس شد؟
پیکهای شادی به عنوان دفاتر تکلیف متمرکز نوروزی، از اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد به طور رسمی توسط وزارت آموزش و پرورش جایگزین مشق شبهای سنتی و پراکنده عید شدند. هدف از طراحی این دفاتر، ارائه محتوای آموزشی جذابتر همراه با بازی، سرگرمی، نقاشی و داستان بود تا دانشآموزان در طول تعطیلات طولانی عید، پیوند خود را با کتاب و مدرسه حفظ کنند، هرچند که برای بسیاری از بچهها حل کردن آن در روزهای آخر عید به یک چالش بزرگ تبدیل میشد.