نوستالژی مدرسه دهه شصت

نوستالژی مدرسه دهه شصت

صبح‌های سرد پاییزی را به یاد دارید؟ وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود و لایه‌های ضخیم مه روی شیشه‌های پنجره نشسته بود. بوی کیف‌های چرمی نو، صدای کشیده شدن مداد روی کاغذهای کاهی و هیاهوی کودکانی که با شتاب خودشان را به صف صبحگاه می‌رساندند، تمام آن چیزی است که با شنیدن نام «مدرسه دهه شصت» در ذهنمان جان می‌گیرد. این دوران، تنها یک برهه زمانی در تقویم نیست؛ بلکه گنجینه‌ای از احساسات ناب است که با وجود تمام محدودیت‌ها، رنگی از سادگی و صمیمیت داشت.

در آن سال‌ها، مدرسه نه فقط محلی برای آموختن حروف الفبا یا حل کردن مسائل ریاضی، بلکه خانه‌ای دوم بود که در آن درس زندگی، گذشت و دوستی‌های پایدار آموخته می‌شد. بسیاری از ما که آن روزها را تجربه کرده‌ایم، هنوز هم با فکر کردن به آن نیمکت‌های چوبی که زیر یادگاری‌های حک شده با پرگار می‌لرزیدند، لبخندی عمیق بر لبانمان می‌نشیند. در این نوشتار می‌خواهیم سفری کوتاه به این دنیای نوستالژیک داشته باشیم و غبار خاطرات را از چهره آن روزها پاک کنیم.

نیمکت‌های چوبی و کلاس‌هایی که بوی خاطره می‌دادند

قلب تپنده هر مدرسه در دهه شصت، کلاس‌های درسی بود که فضای آن با هر آنچه امروز می‌بینیم تفاوت داشت. نیمکت‌های چوبی سه نفره، با آن سطح‌های ترک‌خورده که بارها با چاقو یا پرگار، نام‌های کوچکمان را روی آن‌ها حک کرده بودیم، نماد اصلی این فضا بودند. نشستن در این نیمکت‌ها داستانی داشت؛ نفر وسط همیشه مظلوم‌ترین بود که باید جای پایش را بین پایه‌های میز و کیف‌های هم‌کلاسی‌هایش پیدا می‌کرد، اما همین نزدیکی فیزیکی، دوستی‌هایی را شکل داد که برای سال‌ها باقی ماند.

دیوارها معمولاً با پوسترهای آموزشی قدیمی یا نقاشی‌های ساده‌ای که با گواش کشیده شده بودند، تزئین می‌شدند. تخته‌سیاه، که البته رنگش با گذشت زمان به خاکستری تیره متمایل شده بود، فرمانروای کلاس بود. صدای جیرجیر گچ روی تخته وقتی معلم با وسواس سعی می‌کرد مسئله‌ای را حل کند، موسیقی متن روزهای ما بود. پاک‌کن‌های بزرگ و سنگین هم همیشه مسئولیت پاک کردن ردِ گچ را داشتند که البته نتیجه‌اش چیزی جز پخش شدن غبار سفید در فضای کلاس و سرفه بچه‌ها نبود.

این فضا نه تنها محیطی آموزشی، بلکه بستری برای شکل‌گیری شخصیت ما بود. در این کلاس‌ها یاد گرفتیم که چگونه با هم شریک شویم، چگونه در شرایط سخت بخندیم و چگونه با کمترین امکانات، بزرگترین رویاها را بسازیم. هر ترک روی نیمکت و هر خط روی دیوار، قصه‌ای از شیطنت‌های کوچک یا تلاش‌های بزرگ ما در دوران کودکی بود که امروز تنها در حافظه‌مان زنده مانده است.

روایت بخاری‌های نفتی و سرمای کلاس‌های صبحگاهی

هیچ خاطره‌ای از کلاس‌های دهه شصت بدون یادآوری بخاری‌های نفتی چکه‌ای کامل نیست. آن بخاری‌های نارنجی‌رنگ که صدای «تق‌تق» منظم‌شان در سکوت کلاس می‌پیچید، تنها منبع گرما در سوز و سرمای دی‌ماه بودند. همیشه تعدادی از بچه‌ها که نزدیک به بخاری می‌نشستند، وظیفه داشتند مراقب باشند که شعله‌اش زیاد نشود؛ هراسی شیرین از اینکه مبادا کلاس بیش از حد گرم شود یا بوی نفت کل فضا را پر کند.

بوی نفت، بخشی جدایی‌ناپذیر از خاطرات آن دوران است؛ بویی که با بوی کیف‌های چرمی و دفترهای کاهی ترکیب می‌شد و «بوی مدرسه» را می‌ساخت. گاهی دانش‌آموزان دست‌های یخ‌زده‌شان را که از مسیر مدرسه تا خانه در سرما مانده بود، روی بدنه فلزی و داغ بخاری می‌گرفتند تا کمی گرما به سرانگشتانشان بازگردد. این بخاری‌ها نه فقط ابزار گرمایشی، بلکه کانونی برای جمع شدن بچه‌ها در زنگ‌های تفریحِ بسیار سرد بودند.

جالب است بدانید که این بخاری‌ها چه تاثیری در مدیریت کلاس داشتند. در جدول زیر، تفاوت‌های تجربه کلاس‌های گرمایشی مدرن با آن بخاری‌های قدیمی را مرور می‌کنیم:

شاخص بخاری‌های نفتی قدیم سیستم‌های مدرن
منبع انرژی نفت سفید گاز یا برق
صدای محیطی صدای چک‌چک نفت و تق‌تق فلز تقریباً بی‌صدا

آن روزها گذشت، اما گرمای آن بخاری‌ها هنوز هم در لایه‌های عمیق حافظه ما حس می‌شود. شاید به همین دلیل است که با دیدن تصاویر قدیمی مدارس، ناخودآگاه به دنبال آن شعله‌های نارنجی و آن فضای گرم و صمیمی می‌گردیم که در عین سادگی، بیشترین حس امنیت را به ما می‌داد.

کیف‌های سامسونت و دنیای نوشت‌افزارهای رنگارنگ

در دهه شصت، داشتن یک کیف سامسونت که قفل‌هایش با صدای «تق» محکمی بسته می‌شد، آرزوی هر دانش‌آموزی بود. آن کیف‌های پلاستیکی یا چرمی در رنگ‌های محدود (معمولاً سرمه‌ای، مشکی یا قهوه‌ای) چیزی فراتر از یک وسیله برای حمل کتاب بودند؛ آن‌ها نماد بزرگ شدن بودند. بسیاری از ما برای اینکه کیف‌مان در میان انبوه کیف‌های مشابه در کلاس گم نشود، با لاک غلط‌گیر روی آن علامت‌های خاص یا نام‌مان را می‌نوشتیم.

داخل این کیف‌ها، دنیایی از لوازم بود که هر کدام قصه‌ای داشتند. جامدادی‌های فلزی که وقتی باز می‌شدند، صدای خاصی داشتند و اغلب دو طبقه بودند، قلب تپنده کیف ما محسوب می‌شدند. مدادهای شمعی که خیلی زود می‌شکستند، مداد‌تراش‌های فلزی کوچک که همیشه لبه‌شان کند می‌شد و تراشیدن مداد با آن‌ها هنری بود که باید یاد می‌گرفتیم، و البته پاک‌کن‌های عطری که بوی میوه‌های مصنوعی‌شان کل فضا را پر می‌کرد.

مرتبط :  سفر به دهه هفتاد؛ بازخوانی خاطرات شیرین و فرهنگ عامه ایران

نوشت‌افزار در آن زمان ساده اما بسیار باارزش بود. هر مداد، هر خودکار و هر دفتر مشق، ابزاری بود که با دقت انتخاب شده بود تا در طول سال تحصیلی، پا به پای ما پیش بیاید. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم که وقتی مدادی تمام می‌شد، چقدر برای ما تلخ بود یا وقتی یک مداد نو و تراش‌خورده هدیه می‌گرفتیم، چه حس غروری به ما دست می‌داد. این‌ها ابزارهای خلقِ اولین کلمات و جملات ما در دفترهای کاهی بودند.

برخی از لوازم تحریر محبوب آن دوران عبارتند از:

  • مدادهای سوسمار نشان (که همیشه باید با دقت تراش می‌شدند)
  • دفترهای مشق با جلد ضخیم و کاغذهای کاهی که جوهر خودکار را سریع جذب می‌کردند
  • خودکارهای کیان که نوک‌شان گاهی نیاز به فوت کردن یا روی کاغذ کشیدن داشت تا بنویسد
  • پاک‌کن‌های دورنگ (قرمز و آبی) که همیشه بخش آبی‌اش، به جای پاک کردن، کاغذ را پاره می‌کرد

دفترهای مشق چهل‌برگ و مدادهای سوسمار نشان

وقتی صحبت از مدرسه دهه شصت می‌شود، نمی‌توان از دفترهای مشق چهل‌برگ ساده گذشت. دفترهایی با جلدهای رنگی و طراحی‌های بسیار ابتدایی که گاهی تصویر یک پرنده یا گل روی آن‌ها چاپ شده بود. برای ما که تازه نوشتن را یاد می‌گرفتیم، این دفترها مقدس بودند. مشق شب نوشتن در این دفترها آداب خاصی داشت؛ باید با خطی خوش و بدون خط‌خوردگی می‌نوشتیم تا «آفرین» یا «صد آفرین» بزرگِ معلم را زیر مشق‌هایمان ببینیم.

آن مهر «آفرین» که با جوهر قرمز روی کاغذ می‌نشست، بزرگترین پاداش بود. بسیاری از ما هنوز هم در گوشه ذهنمان تصویرِ آن خط‌های کج و معوجی را داریم که با مداد سوسمار نشان، تلاش می‌کردیم کلمات را روی خط‌های آبی و قرمز دفتر بنویسیم. مدادهایی که اگر بیش از حد فشار می‌دادیم می‌شکستند و اگر کم فشار می‌دادیم، نوشته‌هایمان کم‌رنگ می‌شد. این تعادل ظریف، اولین درس ما در کنترل قدرت و دقت بود.

تعداد برگ‌های دفترها همیشه محل بحث بود؛ دفتر چهل‌برگ برای مشق شب، دفتر هشتادبرگ برای دیکته و دفتر صدبرگ که حکم یک گنجینه بزرگ را داشت و معمولاً برای درس‌های مهم‌تر یا نقاشی استفاده می‌شد. این دفترها تنها جایگاه مشق نبودند، بلکه دفتر خاطرات کودکی ما هم بودند؛ جایی که گاهی گوشه برگه‌هایش نقاشی می‌کشیدیم یا یادداشت‌های کوچکی برای دوستانمان می‌نوشتیم که با هیجان تمام در زنگ‌های تفریح رد و بدل می‌شد.

زنگ تفریح و خوراکی‌های فراموش‌نشدنی

زنگ تفریح در مدارس دهه شصت، کوتاه‌ترین اما لذت‌بخش‌ترین بخش روز بود. وقتی صدای زنگ مدرسه در راهروها می‌پیچید، کلاس‌ها با هیاهوی بچه‌هایی که برای بیرون دویدن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند، منفجر می‌شد. حیاط مدرسه در آن زمان قلمرویی بی‌پایان بود؛ جایی که در آن وسطِ شلوغی، بازی‌های گروهی مثل هفت‌سنگ، وسطی، یا گل‌کوچک با استفاده از یک توپ پلاستیکی دولایه، به راه می‌افتاد. این زنگ‌ها تنها برای استراحت نبود، بلکه زمانی برای تخلیه انرژی و یادگیری تعاملات اجتماعی در محیطی بدون نظارت مستقیم بزرگترها محسوب می‌شد.

تغذیه در زنگ تفریح هم داستان‌های خودش را داشت. اکثر مادرها صبح‌ها نان و پنیر و گردو، یا نان و مربا را داخل دستمال‌های پارچه‌ای می‌پیچیدند و در کیف‌هایمان می‌گذاشتند. بوی نان سنگک تازه که با پنیر ترکیب می‌شد، یکی از ماندگارترین رایحه‌های آن دوران است. گاهی هم خبری از تغذیه خانگی نبود و به بوفه مدرسه می‌رفتیم تا با چند سکه‌ای که در دست داشتیم، خوراکی‌های آن زمان مثل پفک‌های نمکی، لواشک‌های خانگی یا ویفرهای معروف را بخریم که طعم‌شان با هیچ خوراکی مدرنی قابل مقایسه نبود.

این لحظات کوتاه، در کنار دوستان، زیر آفتابِ حیاط مدرسه یا در سایه درختان کوچک حیاط، چنان پیوندی بین ما ایجاد می‌کرد که حتی با گذشت دهه‌ها، وقتی همدیگر را می‌بینیم، ناخودآگاه بحث به همان بازی‌ها و همان خوراکی‌ها کشیده می‌شود. این زنگ تفریح‌ها، کلاس‌های واقعیِ زندگی بودند؛ جایی که یاد می‌گرفتیم چگونه برنده باشیم، چگونه شکست را بپذیریم و چگونه در میان هیاهوی جمع، دوستی‌های صمیمانه بنا کنیم که تا بزرگسالی دوام بیاورند.

هیاهوی حیاط مدرسه و زنگ آخر

زنگ آخر مدرسه، طعم آزادی داشت. وقتی معلم می‌گفت «کلاس تمام شد»، گویی قفسی باز شده و پرنده‌ها به پرواز درآمده‌اند. هجوم دانش‌آموزان به سمت درب خروجی مدرسه، که معمولاً با یک سرایدار پیر و مهربان همراه بود، خاطره‌ای است که در ذهن همه ما حک شده است. آن لحظه که کیف‌ها را به پشت می‌انداختیم و با سرعت به سمت خانه می‌دویدیم، انگار تمام بارِ مسئولیت‌های روزانه از روی دوشمان برداشته می‌شد.

در مسیر بازگشت به خانه، خیابان‌ها دنیای دیگری بودند. بچه‌ها در گروه‌های چند نفره راه می‌رفتند، از اتفاقات روز می‌گفتند، تکالیف شب را با هم چک می‌کردند یا درباره برنامه‌های تلویزیونی که قرار بود عصر پخش شود صحبت می‌کردند. این مسیرِ بازگشت، بخشی از فرآیندِ «بزرگ شدن» بود؛ در این پیاده‌روی‌های روزانه، ما یاد می‌گرفتیم چگونه مستقل باشیم، چگونه مسیر خانه را پیدا کنیم و چگونه با هم‌سالان خود درباره مسائل مختلف بحث و تبادل‌نظر کنیم.

زنگ آخر همچنین نمادِ پایانِ یک تلاش روزانه بود. نگاه کردن به آسمانِ آبیِ عصرگاهی و حسِ خستگیِ شیرینِ پس از درس خواندن، به ما یاد داد که برای رسیدن به هر موفقیتی، باید زمانی را سپری کرد و سپس به استراحت پرداخت. آن لحظه‌ای که کلید در خانه را می‌چرخاندیم و صدای مادر یا پدر را می‌شنیدیم، آرامشی مطلق در وجودمان جاری می‌شد؛ آرامشی که نتیجه‌ی پشت سر گذاشتن یک روز پرماجرا در مدرسه دهه شصت بود.

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

keyvan

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *